|
پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی آشیانه نمی هراسد...
|
خدای مهربانم....
با هر اتفاقی در زندگیم بیشتر پی به وجود پر از لطفت می برم....
چه در مواقع شادی ....و....چه در مواقع غم ؛....این تو بودی که به یادم بودی و فراموشم نکردی؛ این تو بودی که در تمامی این لحظات مراقبم بودی......
و......
آری......
باز هم این تو بودی در زمانی که احساس تنهایی سراپای وجودم را فرا گرفته بود، با نشانه هایت بهم فهماندی که تنها نیستم و تو تا ابد در کنارم بودی و هستی و خواهی بود....
و همان زمان بود که من نیز با تو پیمان بستم که تا آنجا که در توانم است تو را فراموش نکنم و همواره به یادت باشم....
خدای خوبم....
بابت همه ی بدی هایم هزاران بار از تو طلب بخشش دارم
.....و.....
این بار نیز مانند هزاران دفعه ی دیگر از اعماق وجودم فریاد می زنم ....
دوستت دارم خدای بخشنده و مهربان!!!

عاطفه:دختر ایران زمین
شهر و روستا، او را با معنای فقر آشنا سازد. آن ها یک شبانه روز در مزرعه خانواده -
فقیری ماندند و بعد به منزل مجلل خود بازگشتند. پس از این سفر کوتاه، پدر از
پسرش پرسید: سفر چطور بود پسرم؟
پسر گفت: خیلی خوب بود پدر!
پدر پرسید: پسرم، دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟
پسر گفت: بله پدر جان!
پدر گفت: چه یاد گرفتی؟
پسر پاسخ داد: ما یک سگ بزرگ در منزل داریم ولی آن ها ۴ تا داشتند. ما یک استخر
داریم که تا وسط باغ بیشتر درازا نداردولی آن ها یک جوی داشتند که انتها نداشت،
ما برای روشن کردن باغ از لامپ استفاده می کنیم اما آن ها ستاره های آسمان را
داشتند، گلخانه ی ما فقط تا حیاط جلویی می رسد اما آن ها تا چشم کار می کند
مزرعه و باغ سبز داشتند.
وقتی پسر کوچک حرفش تمام شد، پدر چیزی برای گفتن نداشت.
پسر اضافه کرد: راستی پدر از این که به من نشان دادی ما چقدر فقیریم ممنونم و
امیدوارم به خاطر فقرمان زیاد غصه نخوری!
