هوا صاف و آفتابی بود ... اون پایین روی زمین پر بود از گل های آفتابگردون ... همه ی اون ها با خوشحالی و لبخند رو به خورشید کرده بودند و مثله همیشه داشتن از وجود اون لذت می بردن ... اما ... یک دفعه ... آسمون پر شد از ابر های سیاه ... اونا جلوی خورشید رو گرفتن ... آفتابگردون ها وحشت زده و غمگین دنبال خورشید می گشتن ... اما ابر های سیاه نمی خواستن ازجلوی اون برن کنار ... بعضی از گل ها همین که ابر ها رو دیدن که جلوی خورشید رو گرفته سرشون رو انداختن پایین و خورشید رو از یاد بردن اما بعضی دیگه تلاش می کردن تا خورشید رو پیدا کنن ... ناگهان بارون گرفت ... خیلی از گل هایی که تلاش می کردند ناامید شدن و مثله بعضی های دیگه سرشون رو انداختن پایین ... فقط تعداد کمی هم چنان که بارون می بارید سرشون بالا بود ... اون ها سنگینی قطره های بارون رو روی صورتشون تحمل می کردن اما سرشون رو ننداختن پایین ... بالاخره بارون تموم شد و دوباره خورشید پیداش شد ... دوباره همه ی گل ها صورتشون رو گرفتن رو به خورشید ... اون ها رنگین کمون رو در گوشه ای از آسمون دیدن ... توی این لحظه گل هایی که وقت بارون، سرشون رو انداخته بودن پایین، دیدن؛ اون گل هایی که برای دیدار دوباره ی خورشید هرگز سرشون رو ننداخته بودن پایین بزرگتر شدن ... بزرگتر از همه ی اون ها ... اون ها با خوشحالی و شادی بیشتری نسبت به قبل به خورشید خیره شده بودن و از دیدن دوباره ی اون و دیدن رنگین کمون به اون قشنگی لذت می بردن ... همه ی اون گل هایی که موفع بارون ناامید شده بودن ته دلشون چیزی رو حس می کردن...پشیمونی ...

خدای خوبم ...
من و بقیه ی آدم ها هم مثله همین گل های آفتابگردونیم ... مشکلات و سختی های زندگی هم همون ابر های سیاهن ... و تو ... و تو خدای خوب و مهربونم مثله خورشیدی ...
پس ای خدای عزیزم ...
به ما کمک کن تا وقت سختی ها همچنان روی به سوی تو داشته باشیم ... و ... با مقاومت در برابر مشکلات رشد کنیم و به تو برسیم ... و ... زمانی که به این شادی رسیدیم بشینیم و رنگین کمون زندگیمون رو تماشا کنیم ...
آمین ...

عاطفه:دختر ایران زمین
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 16:28 توسط عاطفه
|